زری

دوشنبه ٤ آبان ،۱۳۸۳
همين و ديگر هيچ...
آخرين...
 

از آخرين نگاه تو

از آخرين سلام

از آخرين نوازش و

از آخرين كلام تو

از آخرين هجوم بي امان اشك هاي شور

به روي گونه هاي سرد من

از آخرين نشست مهربان دستهاي تو

به روي شانه هاي خسته ام

از آخرين حضور لاجوردي ات

از آخرين غروب با تو بودنم

يه سال نه

هزار سال گذشت...

zary .

شنبه ٢ آبان ،۱۳۸۳
تولدت مبارک

تولدت مبارک

هر چند

هميشه در دستانم تهی بوده ای...

zary .

چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸۳
خداحافظ

دوستان عزيز

 من ديگه توی اين صفحه چيزی نمينويسم

از همراهی و محبتهای همتون صميمانه سپاسگذارم

موفق باشيد.

 

zary .

پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸۳
يادم تو را فراموش...

اردیبهشت هزار و سیصد و هشتاد و دو...نمایشگاه بین المللی کتاب تهران...تو شونه به شونه من راه میری...وقتی میگن به آدم، دنیا همش دو روزه...صدای تو توی گوشهام میپیچه...خوشبختم...دوستت دارم و تو نیز...هوا گرم است و دل من نیز...

اردیبهشت هزار و سیصد و هشتاد و سه...نمایشگاه بین المللی کتاب تهران...یاد تو شونه به شونه من راه میره...تو نیستی، هست صدای تو...صدای باد توی گوشهام میپیچه...دیگر به خوشبختی حتی فکر هم نمیکنم...دوست نخواهم داشت و دوست داشته نخواهم شد...آسمان ابری است و دل من نیز...

 

zary .

خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]